این روزها آنقدر دلم می خواهد بنویسم که حد ندارد.. اما انگار انگشتانم را قفل کرده اند. و کلمه ها برایم بازی در می آورند...این روزها مثل همیشه دل هوایی می شود، غزل های فاضل می شود پناه بی کسی هایم...

 

در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی

به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی

به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان

تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی

گل شکفته ی خود را سپرده ام به تو ای رود

به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی

مرا در آینه می بینی و هنوز همانم...

تو را آینه می بینم و هنوز همانی

هزار صبح توانستی و نخواستی اما

رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی

*

حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ست

دلی گرفته در آیینه های افسرده ست

حکایت من در مشت روزگار دچار

پرنده ای است که پیش از رها شدن مرده ست

یکی پرنده یکی دل! دو سرنوشت جدا

که هر یکی به غم دیگری گره خورده ست

به باغ رفتم و دیدم که آن شقایق سرخ

که پیش پای تو روییده بود پژمرده ست

خلاصه ی همه ی رنج های ما این است

پرنده ای که دل آورده بود دل برده ست

*

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره ی تازه نیفزاید عشق!

قایقی در طلب موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق!

 

**فاضل نظری** از کتاب " اقلیت" **