زمزمه
از سر بریدنت پیداست، دشمنت شرمی نمی کند. از سر بریدنت پیداست، دشمنت رحمی نمی کند، حتی به پیرهن. از چاک پیرهنت پیداست، دشمنت بو برده از رگِ خونی که می جهد. از زخم رو تنت پیداست، دشمنت غارت کند همان انگشتری که بود. در این نبودنت پیداست، دشمنت آتش به پا کند در خیمه های تو. از روی دامنت پیداست، دشمنت چشم طمع برد بر گوشواره ای، از پاره ی تنت. پیداست دشمنت شرمی نمی کند از سر بریدنت. پیداست دشمنت...
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...
پ.ب: نوشته های پاییزی رفیق و برادر 23 ساله شرمنده م کرد...امروز 7 آذر 91، سالروز تولدم...پست برادرمو تو وبلاگش واسه تولدم از اینجا بخونید...
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:42 توسط حميد قرباني
|
باید کنار بردن نامش سکوت کرد