ترانه جدید

سلام به دوستان همیشه خوب...

فرصتی پیش اومد تا بعد از مدت ها یه آپ دیگه تو این وبلاگ داشته باشم. اینبار می خوام یه ترانه ی جدید بذارم اما نیاز دیدم که قبلش توضیحاتی رو در مورد این ترانه بدم. این ترانه مثل یه نمایش می مونه که 4 تا شخصیت داره. فرد اول، فرد دوم، فرد سوم که آخر شعر میاد و فرد چهارم که در واقع ذهن و تفکرات فرد اوله. بخش هایی که مربوط به فرد چهارم ( با همون ذهن فرد اول ) هستش با رنگ سیاه، بخش های مربوط به فرد اول با رنگ قرمز، بخش های مربوط به فرد دوم با رنگ صورتی، و بخش های مربوط به فرد سوم با رنگ آبی مشخص شدن. منتظر نظراتتون در مورد این کار هستم. جا برای هرگونه نقد و نظری هم بازه. یا هشت


نه می کُشی منو، نه میذاری برم

تو قاتل منی، اینو دیگه بدون

سیبله نگاه تو همیشه قلبمه

این تیرِ آخره با شهوت جنون

**

-فکراتو خوب بکن برای کُشتنم...

- یه حبه قند و بعد بریدن نفس

-این فکر خوبیه! فنجون من کجاس؟

- فنجونو هم بزن با قاشق هوس -

**

یه کم نمک بریز رو زخم خستگیم

شوریِ این جنون پر از حماقته

هَمِش بزن دلو با خون حادثه

تو متن این غروب، یک شب وحشته

**

- می بینم آخره شعله رو تا تَهِش

هوای حادثه پر شده تو اتاق

فقط تلنگری به فندکت بزن

بوبوم بوبوم بوبوم، بوبوم نه تو نه من

**

- اینجوری سختته؟ تلاشتو بکن...

- غصه نخور عزیز، یه صحنه سازیه

- مرگ با حبه قند یا نیش فندکت

تو این پلان تو، فقط یه بازیه!؟

**

                                                  - متن عوض شده...

                                                                       - یه اسلحه بیار...

                                                  - لوله ی سردشو روی شقیقه هام

                                                   بذارو آخرش

                                                   با یه نگاه تلخ

                                                   اون ماشه رو بکش

                                                                          - تق..تتق..تمام!

حمید/آبان 1390


همیشه

همیشه حرف هایت اشتباه است

نگاهت تا همیشه روسیاه است

از آن چشمان جادو دل نکندی

مواظب باش قلب من، گناه است

حمید

........................................................................

یاداشت های درد جاودانگی

امروز هشتم آبان، سالروز درگذشت قیصر ادبیات ایران، امین پور عزیز بود. قیصری که در روز سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ برای همیشه با مردم ایران خداحافظی کرد. چه خوب گفت آقای محمد حسین نعمتی که در وصف قیصر عزیز سرود :

نامردمی ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد شب پژمرد

او بغض قیصر بودنش را خورد، او نان قیصر بودنش را نه

...

شاید زمان ما را عوض کرده ست، این مرد اما همچنان مرد است

این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه

...

صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان

آغاز قیصر بود یا پایان، پایان قیصر بود ... اما نه!

...

امروز ویژه نامه ی " آسماندریا "  برای قیصر امین پور و با طراحی من از طرف کانون شعر و ادب دانشگاه پخش شد. شاید این آخرین کار من تو این ترم برای کانون باشه. و خوشحالم که این آخرین کار برای قیصر عزیز بوده. یادداشتی هم از من تو این ویژه نامه چاپ شد و تو ادامه می خونید. بعد از پخش ویژه نامه مهدی یوسفی حرف جالبی بهم زد. گفت : به من چه که تو " تو باغ نبودی! "

چند سالی است، آبان ماه که می آید دست و دلم می لرزد. حسی عجیب یقه ی دلم را می گیرد. حسی که بی گمان همه اش را از مردی دارم که همه درباره اش می گویند: معنای درد را خوب می دانست...با خود فکر می کنم که از درد نوشتن ادعای بزرگی ست. بار غم عشق را بر روی دوش نحیفی که آدمی دارد کشیدن مرد می خواهد. و مرد با درد معنا پیدا می کند. شاید به همین خاطر است که سال هاست کم مرد می بینیم، چون دردی نمی بینیم...

از درد نوشتن ادعای بزرگی ست، واقعا بزرگ. ولی همیشه برایم این سوال بوده و هست. این که چرا هر وقت نامی از درد به میان می آید، ناگهان به یاد تو می افتیم قیصر، چرا؟ وقتی از درد حرف می زنیم، نام تو در ذره ذره های وجودمان فریاد زده می شود. اصلا انگار قلب تو به جای خون، درد پمپاژ می کند و ما هم که با هم همخونیم. این مخصوص همه ی ایرانی هاست...

من از آن عقب مانده های!‌قافله ی قیصرم. از همان هایی که دیر تو را شناختند. صادقانه اش این می شود : " اصلا تو باغ نبودم! " و این حسرت برای من بود، هست و خواهد ماند!‌ ولی قیصر! حاضرم قسم بخورم در فکر و دل هر ایرانی گره خورده ای. این را از لرزش دلمان در صبح هشتم آبان می فهمیم.

پ.ب: دیروز وقتی ویژه نامه ی طراحی شده رو واسه نشون دادن به بهمن به دانشگاه می بردم، با خودم فکر می کردم که آیا بهمن و بچه ها از این ویژه نامه خوششون میاد یا نه؟ هرچند این ویژه نامه به استقبال همیشه خوب بهمن عزیز و دیگر دوستان مواجه شد اما...

این کارم آزمایشی بود برای من که توی کانون بمونم یا واسه همیشه برم. گاهی وقتا درسته زبون حرفی رو به میون نمیاره اما نگاها، رفتارا، حتی حرکت دستا خیلی حرفا دارن و خیلی چیزارو به آدم میگن. و من به سه علت این کارو انجام دادم: یکی به خاطر علاقه شخصی خودم به قیصر، دو به خاطر ایجاد انگیزه تو بچه های کانون که حس می کنم بعد از اون قضیه ی تفکیک کمی دلسرد و بی انگیزه شدن- که فکر می کنم این بدترین چیزه و بعضی دشمنان مسئول! همینو می خوان - و سومی هم نگاه کردن به این حرکات و رفتارهای غیر زبانی! و نتیجه :

من اصلا دوست ندارم مثل علی دایی باشم...