! کوچه ؛ ساعت صفر درد
...قرار ما به رفتن بود
من باده نوش عشق از پيمانه ي الستم از ساغر ولاي سالار عشق مستم نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر...صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است.ای دل ! تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند. (شهید آوینی ) تاب و توان ماندنم نیست پاییز تنها خاطراتت آغاز این پاییز ممتد آن رفتن بی ادعایت رویای من گم شد دوباره پروازی از جنس پرستو شاید کمی پرواز اما شیرین من بال و پرم کو؟ پاییز هم سهم دلم بود وقتی سفر آغاز می شد وقتی سکوت ارغوانی با رفتنت همراز می شد « من مانده ام تنهای تنها » در این شب بی انتهایی تفریق روز های با تو شد حاصلش درد جدایی ضرب تمام لحظه هایم در جذری از شب های دردم وقتی که حد رفتنت را با بی کسی آغاز کردم در رادیکال خم کوچه از بی نهایت ها گذشتی من هم تمام مساله را حل کردم اما برنگشتی رفتی ولی باور نکردم آمدنت از جنس حرف است این که تمام قضیه ها در چشم دنیا یک طرفه ست از هفت من آغاز می شد آن هفته های مهربانی از هفده ات آغاز کردم این هفته های بی نشانی حمید هفت بار دور مدار خودم طواف کرده ام مشخصات نیروی مرکزگرای دلم را گرفته ام در نیروی جاذبه ی نگاهت ضرب می کنم ؛ بیست ، هفت دور را حاصلش ... بی کسی گناه تو حمید خدا در هفتمین روز مرا به دنیا داد و تو را به من ! ای هفتمین حرف در واژه ی هستی ام...! و... من تو متولد شد...! رفیق روز تنهایی .. یه روز دستاتو می گیرم... در گمنامی مشترکیم ای شهید... تو پلاکت را گم کرده ای .... و من هویتم را.... و... تشییع جنازه ی امروز شهدا در دانشگاه کشاورزی ساری به خاطر تشییع جنازه ی " علی کردان " در ساری لغو شد... آسمان شب که دلتنگ من است واژه ای از این دل تنگ من است تک سوار موج های بی نشان همچو ماهی در شب من روشن است هر عبورش بر زمین گل می زند هر نگاهش با غم دل دشمن است چشم تو از مستی و نرگس رهاست1 چشم تو از شب ستاره چیدن است مانده ام در حیرت پاییزها این نگاهی که همیشه بهمن است این نگاهی که سفیدش مثل برف این نگاهی که سیاهش گلشن است فاصله از زلف تو تا دست من قدر کل گریه ها ، خندیدن است دست دل این روز ها بر باد داد تار هایی را که از شب معدن است واژه هایی که تحمل می کنند دردهایی را که از نادیدن است ای که تو از من به من نزدیک تر2 این همه دوری چرا سهم من است حمید *** 1 باید به جای نرگس ومستی بیاوریم تصویر های تازه تری پیش چشم تو قیصر امین پور 2 دوست ترت دارم از هرچه دوست ای تو به من از خود من خویش تر قیصر امین پور دلتنگ می شود گاهی ، باران ز نم چشمت قندیل محبت شد ، معبد ز غم چشمت این بت که تو می خوانی لایق به پرستش نیست در بتکده رسوا شد عبد صنم چشمت حمید کمی عجیب : تو مثل « یا... » های همیشگی من نیستی. با تمام آن چیزهایی که می اندیشم فرق داری. نمی خواهم تمام دیوانگی های دلم را در تو خلاصه کنم اما شاید... هر آن دیوانگی که از من عاقل بر می آید تصویری از تشعشع نور تو در آیینه ی وجودی قلبم باشد.شرمنده... ببخشید... دیوانگی هایم را به تو نسبت می دهم. می دانم مهربانی ، اینقدر جرئت پیدا کرده ام. آخر تو مثل « یا... » های همیشگی من نیستی. فرق داری... با تمام آن چیزهایی که می اندیشم. از زیر باران رفتن و زیر باران خراب شدن می ترسم ؛ اما نمی ترسم ، به خاطر تو. از این که از تمام خواب های لذت بخش دنیا بزنم می ترسم ؛ اما نمی ترسم ، که تو تنها معنی دیوانگی های نیمه شب هستی... اینکه گاهی از چراغ قرمز عبور می کنم. اینکه گاهی بلند بلند می خندم. اینکه گاهی محکم به پشت رفیقم می زنم. اینکه گاهی عصبانی می شوم. اینکه گاهی کنترل دهانم را از دست می دهم. اینکه گاهی چشم هایم آنچه را که نباید می بینند و گوش هایم آنچه را که نباید می شنوند. اینکه گاهی چیزی می نویسم که کسی دلگیر می شود و چیزی می گویم که به کسی بر می خورد. اینکه نگاهی می کنم که دل کسی می لرزد. اینکه دل را به دست باد ها می سپارم و گرفتار می شوم در هیاهوی پر زرق و برق این دنیا. اینکه گاهی اشتباه می کنم و اینکه گاهی کاری را که نباید ، انجام می دهم. می خواهم همه را به تو نسبت دهم. همه را به پای تو بنویسم. مگر چه عیبی دارد؟ ( ممیزی : پر از عیب است پسر! ) می خواهم تمام دیوانگی ها ، اشتباه ها ، خطاها را به تو نسبت دهم! ( ممیزی : مگر می شود؟!! ) چقدر خوب است. چقدر لذت بخش است. چه صفایی می دهد به درونم. خطاهایم از تو. اشتباه هایم از تو. دیوانگی هایم از تو. خوب هایم از تو. بدهایم از تو. خواب هایم از تو. بی خوابی هایم از تو. حرف هایم از تو. چشم هایم از تو. گوش هایم از تو. خنده هایم از تو. اصلا تمام چراغ قرمز هایی که تا به حال عبور کرده ام از تو... چقدر خوب و لذت بخش است این « از تو » ها.بهترین هدیه ای که در تمام عمرم گرفته ام همین « از تو » هاست. همین « تویی » که مثل « یا... » های همیشگی من نیستی.فرق داری... با تمام آن چیزهایی که می اندیشم. پارازیت : می خوام بگم : « دوستت دارم » اه...مگه چیه؟؟ دوستت دارم..دوستت دارم...دوستت دارم... دوستت داررررررررررررررررررم... خیلی چاکریما...دیوونگیام از تو...من که گفتم...یادته؟ دفعه ی قبل... واسه ت گفتم : « دست های باران عمق دلتنگی ها را حس می کنند. » کمی ویژه : برو به ادامه ی مطلب... هنوز ... صدای نقاره های شادی می رسه امشب از آسمون تا سحر آهوی دل من منتظر مقدمش بمون یا هشت تازه تر از تازه تری می رسد هر شب و روز از این مثلث درد ز ماه و واره خبری می رسد ز ریگ کفش همه ی لحظه ها ثانیه ها را خطری می رسد دوباره بوی غنچه ها جان گرفت پرواز بی بال و پری می رسد خون .. رنگ بغض واژه ی من شده ز خون یاران شرری می رسد دست خدا بر سر لحظه هامان آه خدا ! کی سحری می رسد ! حمید گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده قرار نیست " ورود ممنوع " رو از سر جاده ی فراموشی بردارمو تخت گاز تا " بی تو بودن " برم... غربت شالی به ترنم نشست دوباره آغوش هوا باز شد بغض فرونشسته آواز شد سایه ی درد از در میخانه رفت غربت شب از دل دیوانه رفت نبض زمین به نبض بی قراری ست کوچه به کوچه ... آیینه کاری ست دوباره یار به کوچه ها سر زده دل... بی قرار به آسمان پر زده دوباره شهر به تبسم نشست غربت شالی به ترنم نشست حمید / ۱۵ مهر ۸۸ 





ادامه مطلب


| Design By : Night Skin |


